محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1123

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

كاغنو - [ به سكون غين معجمه و ضم نون ] كرمى باشد سياه و سرخ و زهردار [ 1 ] . و بعضى او را خرزهره نيز گويند و كاغنه نيز به اين معنى است . كرباسو و كربسو [ هر دو بفتح كاف و ضم سين مهمله ] و - بشين « 1 » معجمه نيز آمده [ 2 ] - همان كربش « 2 » مرقوم . شيخ آذرى گويد : نظم « 3 » مىكشد هم نهنگ را راسو * مرگ عقرب بود ز كرباسو مثال دوم آغاجى گويد : بيت كرگدن فعل جمله نستوهند * كر بسو شكل جمله مكروهند كردو - [ به راء و دال مهملتين . به وزن بدخو ] قطعه زمينى كه كناره‌هاى آن را بلند كرده باشند براى زراعت [ 3 ] . كاكاو - نام بازيى كه يك كس بر سر پا نشسته و دستها بر زمين نهاده كاكاو گويد و ديگران از اطراف او را بزنند و گويند كاكاو او همانطور نشسته از دنبال حريفان دود و هر كرا بگيرد برجاى خود نشاند . مثالش شيخ آذرى گويد : بيت بكاو چشمهء دل را ز غير و صافى كن * ز لهو و لعب چه بازى چو كودكان كاكاو كاكو - [ بضم كاف دوم ] بمعنى برادر مادر باشد [ 4 ] . مثالش ابن حسام گويد : بيت « 4 » كاكو بچه حال و در چه كارست * بابو بچه روز و روزگارست كلباسو و كلبسو - همان كرباسو كه مرقوم شد « 5 » و شيخ آذرى در غرايب الدنيا آورده كه عقرب به مجرد ديدن آن هلاك شود و گفته : بيت همچو عقرب كه كلبسو بيند * قبل ايذا « 6 » همى رود از خود *

--> ( 1 ) - « س » : شين . ( 2 ) - « س » : كربشن . ( 3 ) - كلمه از « ن » است . ( 4 ) - « س » ندارد . ( 5 ) - در « الف » تا علامت ستاره در حاشيه است . ( 6 ) - « س » : ايزاى . ( 1 ) ذروح . برهان گويد بعضى گويند مرغى است كه آن را عروسك خوانند و پيوسته شبها پرواز كند . ( 2 ) يعنى : گرباشو و كربشو و برهان كرپاسو و كرپاشو آورده است . كربس . ( 3 ) كرد . كرز و برهان گويد بمعنى شاخى است كه از درخت بريده باشند و بمعنى متن نياورده است . ( 4 ) خال . خالو . دائى و برهان گويد نام پهلوانى از پسرزاده‌هاى سلم بن فريدون و دخترزادهء ضحاك نيز هست و او را كاكوى نيز گويند .